کاربر گرامی ورود شما را به سایت نجباد دات کام خیر مقدم عرض می نماییم ، جهت استفاده از تمامی امکانات سایت می بایست عضو شوید ، برای عضویت اینجا کلیک کنید .    
خوش آمدید به انجمن های نجف آباد خانه | خوانده شده ها را علامت  گذاری کن | نمایش رهبران سایت | رادیو آنلاین | بازی آنلاین | کلوب نجف آباد
نجف آباد


بازگشت   نجف آباد > نجف آباد > سایر انجمن ها > فرهنگ و ادبیات

پاسخ
 
ابزارهای موضوع
قدیمی 09-17-2014, 10:14 PM   #1
sange_sabur88
کاربر برتر
 
sange_sabur88 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Apr 2011
محل سکونت: نجف اباد
جنسیت: مرد
نوشته ها: 928
بازیکن برتر در بازی های:
تعداد تشکر ها از سایرین: 631
تشکر شده 2,531 مرتبه در 907 پست
امتیازها: 20,085, سطح: 89
امتیازها: 20,085, سطح: 89 امتیازها: 20,085, سطح: 89 امتیازها: 20,085, سطح: 89
صعود به سطح بالا: 47%, 265 امتیاز نیازدارید
صعود به سطح بالا: 47% صعود به سطح بالا: 47% صعود به سطح بالا: 47%
فعالیت: 0%
فعالیت: 0% فعالیت: 0% فعالیت: 0%
sange_sabur88 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض احمد بیگدلی رفت. هیچ کس انتظارش را نداشت




آيا خبر مرگ، خوشايندي دارد؟ براي بسياري كسان گفتنش، دشوار است. نه آنهايي كه عادت كردهاند و دل گفتنش را دارند. نه اينكه دل شان سخت باشد يا ازجنس سنگ، نه. زبان سربي هم ميتواند اين دوكلمه را بگويد. اصل مطلب، پيدا كردن همان دوكلمه است و شيوه گفتن شان، آرام بخش و دلداري دهنده، لحني كمابيش از جنس فرشتگان ـ كه صبوري را در دل و جان خودشان داشته باشد. براي من، تحملش آسان نيست. شنيدن خبرمرگ را ميگويم، آن هم مرگ رفيقي كه رفاقتمان از مرز 40 سالگي گذشته بود. «بود؟» لعنت براين فعل ماضي بعيد، بر اين بودم، بودي، بود ـ كه نتيجه به جا مانده از ويراني است. آوار آن هستي عظيم كه به نرمي فرو ميريزد. به گمان من، شمارش معكوس اين ريزش فناپذير، از همان ابتداي تولد آغاز ميشود و چنان است كه پنداري به وقت ميلاد، برآستانه مرگي بيآغاز ايستادهايم...»

این جملات، را احمد بیگدلی برای رفتن دوستش حمید مهرآرا نوشت و حالا مصداق معنا یافتنشان رفتن نابههنگام خودش است. منتظر چاپ نخستین رمان عاشقانهاش بود، «ذبیح» که داستان زندگی پسری به همین نام بود. آخرین بار که با احمد بیگدلی گفتوگو کردیم، از کتابهایش گفت، از داستانهایی که میخواهد برای نوههایش بنویسد و خبر انتشار «اندکی سایه» را داد که قرار است توسط نشر چشمه منتشر شود.

اما امروز، خبر رفتنش تیتر یک خبرگزاریهاست و آدمهایی که در بهت، درباره او حرف میزنند. درباره این که چقدر زود رفت و بیهوا و ناغافل. نویسنده ۶۹ سالهای که هنوز حرفها برای گفتن داشت.

احمد بیگدلی در اهواز به دنیا آمد. پدرش مثل اکثر جنوبیهای آن زمان کارمند شرکت نفت بود و طرفدار دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت. همان جا چشم به جهان گشود و چند سالی هم در اهواز ماند اما مهاجرت خانواده به آغاجاری و سکونت در خانههای سازمانی امیدیه، درهای جدیدی را بر روی او گشود. آنجا بود که پای کتابها به زندگی احمد بیگدلی باز شد، کتابهایی که پسرک را از درس خواندن میانداختند.

آرزوی پدرش این بود که پسرش، افسر نیروی دریایی شود، اما پسر سوداهای دیگری در سر داشت. حالا دیگر کتابها آنقدر حضورشان در زندگی احمد تثبیت شده بود، که همه زندگیاش را تحتالشعاع قرار داده بودند. دیپلم گرفت و با یکی از دختران فامیل ازدواج کرد. دختری که سالهای سال تنها عشق احمد بیگدلی بود و ماند حتی وقتی که رفت. زنی که معلمش شوهرش بود. از شوهرش خواندن و نوشتن را یاد گرفت و البته خیلی چیزها را هم به او یاد داد. مدارا کردن و همدل بودن. آن روزها که همسرش تازه فوت شده بود هر کس به احمد بیگدلی زنگ میزد صدایی خسته را میشنید که نای حرف زدن نداشت: «دست و دلم به نوشتن نمیرود. همسرم رفته و من ...»

دوره سربازی اما دوره دیگری بود. دوره آشنایی با جان اشتاین بک، همینگوی، فاکنر، دوره دوستی با نظام رکنی که یکی از شاعران مطرح جنوب بود و دوره عضویت در سپاه دانش خرمآباد و زندگی در کرمان.



احمد بیگدلی به همراه شاگردانش در روستای آب پنگوئیه از توابع زرند کرمان

سربازی که تمام شد دوباره اهواز، شهر زادگاهش، را برای زندگی انتخاب کرد. زندگی سخت بود. روزهای بیپولی و بیکاری. روزهایی که گاه شرمنده زن و بچه میشد و گاه برای پیدا کردن کار ساعتها راه میرفت. بالاخره در بانک پارس استخدام شد. نویسندهای که کارمند بانک شده بود اما نتوانست طاقت بیاورد، به آموزش و پرورش رفت که اعلام کرده بود سپاه دانشیها را استخدام میکند. رفت و ثبت نام کرد و سر از لاهیجان درآورد.

سختهکوه، روستایی بود که احمد بیگدلی به آن اعزام شد. از سرزمین تفتیده جنوب به رطوبت دریا و سبزی جنگل. یک پایش سختهکوه بود یک پایش لاهیجان و بر اساس آن قانون نانوشته که اهل دل همدیگر را پیدا میکنند در این رفت و آمدها با م.موید آشنا شد. شاعری که مسئول کتابخانه لاهیجان بود و اهل دل و شعر.

اما از آن پدر سیاسی که به خاطر دفاع از مصدق عذرش را از شرکت نفت خواسته بودند بعید بود پسری بیتفاوت به سیاست و جامعه تربیت کند. مهاجرت بیگدلی به لاهیجان مصادف شد با قیام جنگل و واقعه سیاهکل. همان ماجرایی که چریکهای فدایی خلق آن را شکل دادند. به پاسگاه سیاهکل حمله کردند و آنجا را به تصرف خود در آوردند. آقای نویسنده برای چند وقتی ادبیات را فراموش کرد و قاطی سیاست شد. وقتی هم که به ادبیات برگشت سراغ نمایشنامه رفت تا در آن انقلاب سفید و شاه و وضعیت مردم را به نقد بکشد.

نمایش را با بچههای کلاس، دانشآموزانش به روی صحنه برد. خبرش که به گوش ساواک رسید، آوارگی احمد بیگدلی هم شروع شد. او را از لاهیجان به هفت تپه، شوش و دست آخر دزفول منتقل کردند.

طی این سالها نمایشنامههای زیادی نوشته بود، اما بالاخره زمانی رسید که فهمید کارش نمایشنامهنویسی نیست. تصمیم گرفت داستاننویس شود و به خاطر همین سال ۵۶ یعنی زمانی که ۳۲ ساله بود، دانشجوی دانشکده هنرهای دراماتیک شد. اینجا بود که فهمید حریف اصلیاش داستان است نه نمایشنامه یا شعر. با این حال نمایشنامه «دالو»یش بسیار مورد استقبال قرار گرفت. قصه پیرزنی تنها و ایلیاتی که از نظر بزرگان برای کوچ ناتوان است. به خاطر همین پیرزن را در حفرهای در کوه میگذارند با آب و غذا تا پیرزن تنها، شروع کند به مرثیه سرایی برای خودش و سرنوشتش.

اما داستان هم دیگر جای خود را در ذهن احمد بیگدلی تثبیت کرده بود. او نوشت و نوشت و داستانهایش را در مجلات مختلف منتشر کرد. در کنار آن مجموعه داستان «شبی بیرون از خانه»را منتشر کرد که در اصفهان چاپ شد.

انقلاب فرهنگی تحصیلاتش را نصفه کاره گذاشت. دیگر لیسانس به کارش نمیآمد. آن هم وقتی که غم نان مجال نفس کشیدن هم نمیگذاشت. خاصه در شهری مثل تهران. فکر رفتن به نجفآباد و زندگی در آن شهر همان وقتها به سرش زد. اهواز درگیر جنگ بود، آبادان محاصره و اصفهان هم گران. نجفآباد برایش بهترین گزینه بود. هم نزدیک شهر بزرگی مثل اصفهان، هم قدیمی و تاریخی.

آن سالهای جای مهاجرین، یزدانشهر نجفآباد بود. جایی برای جنگزدهها، آنها که خانه خراب شده بودند و آنها که توان مالی زندگی کردن در شهرهای بزرگ را نداشتند. در همین یزدان شهر وام گرفت و با دست خودش خانهای ساخت. خانهای که هنوز تمام نشده صاحبانش ساکنش شدند. تدریس میکرد و زندگی فرصتی برای نوشتن به او نمیداد. اما آشنایی با زاون قوکاسیان دوباره پای ادبیات را به زندگیاش باز کرد.

به دعوت زاون در نشریات اصفهان شروع به نوشتن کرد و چند سال بعد با همراهی علی یزدانی، سید رضی آیت و حسن محمودی نشست ادبی جمعه را شکل دادند که ده سال ادامه یافت. از آن نشست مجموعه داستان «من ویران شدهام»در آمد که انتشارات نقش خورشید اصفهان آن را منتشر کرد.

سالهای بازنشستگی از آموزش و پرورش سالهای نوشتن بود. نوشتن رمانهایی مثل «اندکی سایه» که جایزه کتاب سال را گرفت و مجموعه داستانهایی که پر فروش میشدند. احمد بیگدلی دیگر راهش را پیدا کرده بود. بعد از یک عمر دویدن و جنگیدن، حالا با فراغ بال مینوشت و هنوز چه حرفها، چه داستانها و چه قصهها داشت که باید ثبت میکرد.

با این حال امروز، در شهرکرد، وقتی از تاکسی پیاده شد تا به سراغ داستانهایی برود که جوانهای شرکت کننده در جایزه ادبی آنها را نوشته بودند، قلبش دیگر یاری نکرد. آقای نویسنده، ناغافل رفت و ما را سپرد به دست «ذبیح» نخستین رمان عاشقانهاش که بیصبرانه منتظر انتشارش بود. داستان پسری که پیگیر داستانی عاشقانه میشود و در نهایت جلوی دانشگاه با شلیک یک گلوله، میمیرد.


__________________
خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا را در کوچه پس کوچه های
درویشی و دور از انسان ها
جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

sange_sabur88 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 10 کاربر تشکر کردند از sange_sabur88 برای ارسال پست مفیدش :
قدیمی 09-18-2014, 12:45 AM   #2
MSN
پیشکسوت نجباد
 
MSN آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: شهری پر افتخار
سن: 26
جنسیت: مرد
وضعیت تاهل: مجرد
متولد: دوم اردیبهشت
نوشته ها: 6,517
بازیکن برتر در بازی های: هلیکوپتری 2 Champion!Tournaments Won: 1

تعداد تشکر ها از سایرین: 25,456
تشکر شده 26,043 مرتبه در 6,381 پست
امتیازها: 171,901, سطح: 100
امتیازها: 171,901, سطح: 100 امتیازها: 171,901, سطح: 100 امتیازها: 171,901, سطح: 100
صعود به سطح بالا: 60%, 8,099 امتیاز نیازدارید
صعود به سطح بالا: 60% صعود به سطح بالا: 60% صعود به سطح بالا: 60%
فعالیت: 0%
فعالیت: 0% فعالیت: 0% فعالیت: 0%
MSN به MSN ارسال پیام MSN به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

روحش شاد و قرین رحمت خداوند باد انشالله
__________________
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر


MSN آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 4 کاربر تشکر کردند از MSN برای ارسال پست مفیدش :
پاسخ

برچسب ها
نداشت, هیچ, کس, انتظارش, احمد, بیگدلی, رفت, را


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش همه کاربرانی که از این موضوع دیدن کرده اند : 21
alast, Ali.kp, angel star-96, chobin, ehsantk, maya93, mehdi, MSN, nima s, sadeghi.chem, sange_sabur88, sara.r, سیندرلا
ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML فعال است

انتخاب سریع یک انجمن

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
احمد قابل درگذشت ahmadamini بایگانی 2 10-25-2012 10:47 PM
احمد بیگدلی نویسنده نجف ابادی sange_sabur88 فرهنگ و ادبیات 2 10-15-2012 08:06 PM
اگر سرباز نبود امير و سردار معني نداشت soheil اخبار داخلی 0 02-08-2012 03:45 PM
ابوريحان محمد بن احمد بيروني Mohamad Mehdi طنر، جوک و SMS 0 12-14-2011 09:05 PM
احمد بیگدلی anoosh بایگانی 0 07-04-2010 10:26 PM


اکنون ساعت 01:34 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
Powered by vBulletin Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.

کاری از گروه سایت های نجف آباد

 


از اینجا قالب خود را انتخاب کنید

 
با مرورگر نجباد
نجباد را مرور کنید
دریافت نسخه 2.1