کاربر گرامی ورود شما را به سایت نجباد دات کام خیر مقدم عرض می نماییم ، جهت استفاده از تمامی امکانات سایت می بایست عضو شوید ، برای عضویت اینجا کلیک کنید .    
خوش آمدید به انجمن های نجف آباد خانه | خوانده شده ها را علامت  گذاری کن | نمایش رهبران سایت | رادیو آنلاین | بازی آنلاین | کلوب نجف آباد
نجف آباد


بازگشت   نجف آباد > انجمن های عمومی > فرهنگ و هنر > شعر و داستان

پاسخ
 
ابزارهای موضوع
قدیمی 09-12-2017, 02:53 AM   #1
anoosh
پیشکسوت نجباد
 
anoosh آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: در غربت
جنسیت: مرد
وضعیت تاهل: مجرد
متولد: 6 مرداد
نوشته ها: 8,018
بازیکن برتر در بازی های:
تعداد تشکر ها از سایرین: 17,020
تشکر شده 30,628 مرتبه در 8,085 پست
امتیازها: 371,109, سطح: 100
امتیازها: 371,109, سطح: 100 امتیازها: 371,109, سطح: 100 امتیازها: 371,109, سطح: 100
صعود به سطح بالا: 0%, 0 امتیاز نیازدارید
صعود به سطح بالا: 0% صعود به سطح بالا: 0% صعود به سطح بالا: 0%
فعالیت: 24%
فعالیت: 24% فعالیت: 24% فعالیت: 24%
anoosh به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض داستان

انتظار هم حدی دارد…

دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد و من باید از تخت خواب گرم و نرم دل می کندم تا بروم مدرسه که برای خودم کسی شوم!!!!!!
لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید…
چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم…
خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت
یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم…
انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد
ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم…
انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی…
زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود
نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند
نا امید راه افتادم به سمت مدرسه
در کلاس را زدم و وارد شدم… معلم گفت ساعت خواب… چه وقت کلاس آمدن است… برو بیرون
داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند… با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود
از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد…
خیلی نباید منتظر کسی ماند…
انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد
گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید
+
__________________
...
anoosh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر زیر تشکر کرده از anoosh برای ارسال پست مفیدش :
قدیمی 01-10-2018, 02:21 AM   #2
anoosh
پیشکسوت نجباد
 
anoosh آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: در غربت
جنسیت: مرد
وضعیت تاهل: مجرد
متولد: 6 مرداد
نوشته ها: 8,018
بازیکن برتر در بازی های:
تعداد تشکر ها از سایرین: 17,020
تشکر شده 30,628 مرتبه در 8,085 پست
امتیازها: 371,109, سطح: 100
امتیازها: 371,109, سطح: 100 امتیازها: 371,109, سطح: 100 امتیازها: 371,109, سطح: 100
صعود به سطح بالا: 0%, 0 امتیاز نیازدارید
صعود به سطح بالا: 0% صعود به سطح بالا: 0% صعود به سطح بالا: 0%
فعالیت: 24%
فعالیت: 24% فعالیت: 24% فعالیت: 24%
anoosh به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


مادرِ دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می چیند و بو میکند.
گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.
عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.
روزی عطاری از او
می پرسد:
"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:
"گل بو مادران"



نام: user_online.gif نمایش: 7 اندازه: 1.4 کیلو بایت
__________________
...
anoosh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر زیر تشکر کرده از anoosh برای ارسال پست مفیدش :
قدیمی 01-11-2018, 03:46 AM   #3
ali beygi
نجبادی اصیل
 
ali beygi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2013
محل سکونت: شهر خوبان مادر زاد
جنسیت: مرد
شهرت: دوس دارم مهندس بشم!
وضعیت تاهل: مجرد
متولد: 6 شهریور
نوشته ها: 1,090
بازیکن برتر در بازی های: Tournaments Won: 1

تعداد تشکر ها از سایرین: 15,811
تشکر شده 6,863 مرتبه در 1,638 پست
امتیازها: 52,319, سطح: 100
امتیازها: 52,319, سطح: 100 امتیازها: 52,319, سطح: 100 امتیازها: 52,319, سطح: 100
صعود به سطح بالا: 24%, 7,681 امتیاز نیازدارید
صعود به سطح بالا: 24% صعود به سطح بالا: 24% صعود به سطح بالا: 24%
فعالیت: 8%
فعالیت: 8% فعالیت: 8% فعالیت: 8%
پیش فرض

انوش به خاطر داستان انتظار ممنون



روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:

عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
__________________
شیشه پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
ali beygi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربر زیر تشکر کرده از ali beygi برای ارسال پست مفیدش :
قدیمی 01-12-2018, 04:42 AM   #4
anoosh
پیشکسوت نجباد
 
anoosh آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: در غربت
جنسیت: مرد
وضعیت تاهل: مجرد
متولد: 6 مرداد
نوشته ها: 8,018
بازیکن برتر در بازی های:
تعداد تشکر ها از سایرین: 17,020
تشکر شده 30,628 مرتبه در 8,085 پست
امتیازها: 371,109, سطح: 100
امتیازها: 371,109, سطح: 100 امتیازها: 371,109, سطح: 100 امتیازها: 371,109, سطح: 100
صعود به سطح بالا: 0%, 0 امتیاز نیازدارید
صعود به سطح بالا: 0% صعود به سطح بالا: 0% صعود به سطح بالا: 0%
فعالیت: 24%
فعالیت: 24% فعالیت: 24% فعالیت: 24%
anoosh به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

درویش تهی دست


درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه میخواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . .
__________________
...
anoosh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
داستان


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(نمایش همه کاربرانی که از این موضوع دیدن کرده اند : 5
ali beygi, anoosh, maya93, nima s
ابزارهای موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML فعال است

انتخاب سریع یک انجمن

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
چرا ما کور شدیم، anoosh شعر و داستان 4 11-05-2012 09:22 AM
احمد بیگدلی نویسنده نجف ابادی sange_sabur88 فرهنگ و ادبیات 2 10-15-2012 08:06 PM
فهرست ممنوع التصویرهای تلویزیون mehdi سینما ، تئاتر و تلویزیون 1 09-14-2012 06:53 PM
تیغ 'سانسور اخلاقی' بر گردن ادبیات ایران pouya تاریخ و فرهنگ 2 08-31-2011 01:31 PM
بهرام صادقي نويسنده نامدار معاصر Xman بایگانی 0 04-27-2010 09:17 AM


اکنون ساعت 09:15 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
Powered by vBulletin Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.

کاری از گروه سایت های نجف آباد

 


از اینجا قالب خود را انتخاب کنید

 
با مرورگر نجباد
نجباد را مرور کنید
دریافت نسخه 2.1